شناسه: 233932

ايثار و فداکاري

راوی محمد فرومندی: در منطقه پنجوین عراق بعد از عملیات والفجر 4 جهت آوردن جنازه معاون رشیدش ((حاج عبدالله)) رفته بودیم. رفته بودیم از آن ساعتی که از خط مقدم نیروهای خودی گذشتیم و قدم به قدم به خط دشمن نزدیکتر می شدیم، چون شب بسیار تاریک بود و در بیابان بدون راهنما و آشنایی به مسیر حرکت می کردیم، تا از میان دشمن جنازه همسنگرمان را برداریم، خطرات زیادی ما را تهدید می کرد. بعید نبود که در مسیر حرکت به میدان مین برخورد کنیم و این مطلب از مهمترین خطرات بود که در ذهنمان نقش بسته بود. 3 نفر بودیم. من هر چه تلاش می کردم که جلو بروم و آن دو نفر پشت سرم بیایند، علی اصغر نمی گذاشت و می گفت: من جلو می روم. احساس می کردم که می خواهد به ما بفهماند که اگر در مسیر مین باشد، اول خطرش متوجه من شود و بعد شما. حتی یکبار از پشت سر او را گرفتم و گفتم: با این وضعیت آرامی که می رویم، چند ساعت دیگر ماه در می آید و حرکت مشکل می شود، بگذار من جلو حرکت کنم و شما پشت سر من بیاید. علی اصغر گفت: خیر لازم نیست، من تندتر حرکت می کنم تا زودتر برسیم. در تمام مسیر لحظه ای نگذاشت که یکی از ما، جلو حرکت کند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه