شناسه: 234559

عشق به جهاد

یک مرتبه رضا در بیمارستان بستری بود هر موقع به ملاقات ایشان می رفتیم و مواد غذایی و خوراکی برای او می بردیم ، رضا بعد از اینکه از پیش او می رفتیم تمام چیزهایی را که برایش آورده بودند برای مریض های دیگر می برد. تا اینکه یک روز یکی از هم تختی های او گفت : رضا خیلی علاقه دارد که به جبهه برود و گفته اگر پدرم به سلامتی از جبهه برگردد من حتماً برای اعزام به جبهه اقدام می کنم . چون پدرم خودش هم به جبهه رفته بود نمی توانست مانع شود که او به جبهه برود. در مشهد زمانی که آنها را به پادگان برده بودند . افرادی که کوچک یا ضعیف بودند را از صف بیرون می آوردند و رضا بعداً تعریف کرد که : من آنجا در صف چند تا آجرزیر پایم گذاشم و ساک خودم و دوستم را دو دوطرف خودم گذاشتم که کسی متوجه نشود ولی متاسفانه آنان متوجه می شوند و او را از صف بیرون می کشند ولی رضا آنقدر گریه و التماس می کند تا اینکه او را اعزام می کنند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه