نيکوکاري
راوی رسول پاسدار: در زمان جنگ مدتی من مسئول تدارکات در پشت خط بودم.یک روز آقای کارگر برای انجام کاری نزد من آمد.مقداری انار از یزد برای رزمندگان خط مقدم فرستاده بودند و گفته بودند کسانی که پشت خط هستند حق خوردن این انارها را ندارند.انارها را به خط فرستاده بودم.فقط یک عدد نزد من مانده بود.باخودم گفتم:آقای کارگربه خط می رود،انار را به ایشان بدهم تا بخورد.انار را تعارف آقای کارگر کردم،ایشان گفتند:اگر انار دیگر هم داری بده تا برای بچه ها ببرم؟گفتم:ندارم.گفت:پس من هم این را نمی خورم.گفتم:انار ندارم وگرنه می دادم تا ببری.گفت:پس این را داخل ماشین می گذارم تا به بچه ها بدهم.انار را داخل ماشین گذاشت ورفت.
ثبت دیدگاه