خاطرات نحوه مجروحيت
راوی خدیجه رشیدآبادی: زمانی که ترکش به صورت محمد خورده بود آورده بودنش به مشهد برای مداوا وقتی رفتم به دیدنش ناراحت شدم و گریه کردم او به من گفت:مادر جان چرا گریه می کنی از برگهای گل یکی به من خورده تو ناراحتی گفتم:مادر جان اینها رو برگ گل می دانی گفت:بله مادر شما نمی دانید برای من چقدر شیرین است.
ثبت دیدگاه