شناسه: 235461

اصلاح بين ديگران

آخرین دفعه‌ای که محمدحسین می‌خواست به جبهه برود نزد من آمد و گفت: مادر می‌خواهم از مشهد به جبهه اعزام شوم اگر مایلید شما را هم با خود به مشهد ببرم و چند روزی خانه خواهرم فاطمه باشید. قبول کردم و به اتفاق به مشهد آمدیم صبح هنگام خداحافظی محمدحسین از زیر آینه، قرآن رد شد و رفت اما هنوز ساعاتی نگذشته بود که برگشت و در حالیکه ناراحت به نظر می‌رسید گفت:‌اعزام نداشتند و گفتند بروید بعد از ظهر بیاید. به هر حال بعدظهر دوباره خداحافظی کرد و این بار نیز از زیر آینه، قرآن رد شد و رفت ولی دوباره غروب برگشت و گفت: باز هم نشد این بار قول فردا صبح را داده‌اند از اینکه یک روز دیگر قرار شده محمدحسین نزد ما بماند خوشحال بودم فردای آن روز صبح زود محمدحسین از خواب برخاست و بعد از خواندن نماز صبح و قرآن ساکش را آماده کرد و پس از خداحافظی حرکت کرد و رفت ولی دوباره نزدیکیهای ظهر بود که دیدم برگشت به هر حال سه روز به این منوال گذشت تا اینکه روز سوم بر اصرار من و خواهرش ما را هم برای بدرقه‌اش به راه‌آهن برد. جمعیت زیادی برای خداحافظی آمده بودند. ناگهان در میان ازدحام محمدحسین گم شد و هر چه با خواهرش دنبالش گشتیم خبری از او نبود دیگر قطار می‌خواست خرکت کند ناامید شده بودیم در همان حال ناگهان محمدحسین را دیدم که سرش را از پنجره‌ی قطار بیرون آورد و با اشاره به سمت ما خداحافظی می‌کرد اشک در چشمانم جمع شده بود همان طور که قطار به حرکت خود ادامه می‌داد محمدحسین هم لحظه‌ای سرش را داخل نکرد و تا آخرین لحظه خداحافظی می‌کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه