شناسه: 235482

عشق شهادت

براتعلی عاشق شهادت بود . یادم می آید یکروز در اتاق نشسته بودیم و ایشان تازه دوران آموزشی را به پایان رسانده بود و می خواست به جبهه برود . بعد دیدم که به گلدان روی پنجره که گل شمعدانی در آن بود خیره شده ! گفتم : برات داری به چه نگاه می کنی ؟ گفت :‌مادرجان می شود از این گلدان بخوبی مراقبت کنی ؟ گفتم : من که از این گلدان خوب مواظبت می کنم . گفت : چون می خواهم این گلدان خشک نشود و از شما می خواهم بعد از شهادتم این گلدان را روی مزارم بگذارید . همینطور هم شد و ما بعد از شهادتش آن گلدان را روی مزارش گذاشتیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه