شناسه: 235483

عشق به جهاد

یادم می آید یک روز ایشان داشت پشت بام منزلمان را کاه گل می کرد که از طریق بلند گو اعلام نمودند که جبهه نیاز به نیرو دارد و براتعلی وقتی این سخنان را شنید سر از پا نشناخته چنان خود را از روی بام به پایین پرتاب کرد که گفتیم : حتماً پایش شکست و ایشان فوراً‌ به طرف منزل مادرم رفت و از ایشان خواست که اجازه دهند تا وی به جبهه برود . مادرم هم زمانی که شور وشوق جبهه را در ایشان دیدند جواب مثبت دادند . و براتعلی بخاطر عشق و علاقه ای که به جبهه و جنگ داشت عازم جبهه شد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه