عشق به جهاد
یادم می آید یک روز ایشان داشت پشت بام منزلمان را کاه گل می کرد که از طریق بلند گو اعلام نمودند که جبهه نیاز به نیرو دارد و براتعلی وقتی این سخنان را شنید سر از پا نشناخته چنان خود را از روی بام به پایین پرتاب کرد که گفتیم : حتماً پایش شکست و ایشان فوراً به طرف منزل مادرم رفت و از ایشان خواست که اجازه دهند تا وی به جبهه برود . مادرم هم زمانی که شور وشوق جبهه را در ایشان دیدند جواب مثبت دادند . و براتعلی بخاطر عشق و علاقه ای که به جبهه و جنگ داشت عازم جبهه شد .
ثبت دیدگاه