عشق شهادت
به روایت از زینب قاسمی : بخاطر دارم وقتی که فرزند شهیدم مهدی همه ی کارهایش را کرد و آماده ی رفتن به جبهه شد به قد و بالایش نگاه کردم و با یک دنیا آه و افسوس گفتم من فقط تو یک پسر را دارم تو هم که می خواهی بروی جبهه ی جنگ می ترسم خدای ناخواسته برایت اتفاقی بیفتد ... حرفهایم را قطع کرد و گفت : مادر وهب را فراموش نکن. او هم یک پسر داشت مگر تو روضه ها را نشنیدی که چکار کرد سر پسرش را که برایش آوردند پرت کرد جلوی دشمن و گفت چیزی را که در راه خدا دادم دیگر پس نمی گیرم.
ثبت دیدگاه