شناسه: 235599

تهجد و عبادت

به روایت از علی شیرمحمدی : یکبار با غلامرضا به اطراف بانه رفته بودیم ، عملیاتی بود که با هم رفتیم و برگشتیم بعد از اینکه از عملیات آمدیم همه خسته بودند و مشغول استراحت . یک مرتبه از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم حدود سه شب بود به بیرون رفتم غلامرضا را دیدم که گوشه خرابه ای نشسته و مرتب سرش را به دیوار می زند و در حال راز و نیاز با خداوند است ناگهان رویش را برگرداند و مرا دید ، روز بعد به من گفت مبادا جایی از من صحبت کنی حتی دوست ندارم کسی بداند نماز شب می خوانم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه