شناسه: 235697

فرمان

به نقل از شهید: شب سردی بود و فضای پادگان بسیار دلگیر. با خود اندیشیدم که چطور نقشه‌ام را عملی کنم؟ از کدام سمت بروم؟ آیا موفق می‌شوم. همۀ این افکار ذهنم را مشغول کرده بود. همین که سربازها به خوابگاه رفتند، بیرون آمدم. با ترسی عمیق از چند ردیف سیم خاردار عبور کردم. وارد خیابان نسبتاً شلوغی شدم و از آنجا به کوچه‌ای دیگر رفتم. نمی‌دانستم کجا می‌روم. فقط هدفم این بود که از دید ارتش محو شوم. چون لباس سربازی تنم بود، امکان داشت کسی مرا بشناسد؛ بنابراین در جست و جوی مغازۀ لباس فروشی یا خیاطی قدم برمی‌داشتم. ناگهان جوانی توجهم را جلب کرد. به نظر آدم خوبی می‌رسید. آرام آرام رفتم سمتش. مرا که دید گفت: «کاری داری؟» با ترس پرسیدم: «در این نزدیکی‌ها، مغازۀ لباس فروشی هست؟» با خنده گفت: «چرا نباشد؟ دنبالم بیا!»
از چند کوچه گذشتیم و وارد کوچه‌ای باریک شدیم. جوان، زنگ خانه‌ای را زد. خیلی ترسیده بودم با خود اندیشیدم که نکند همۀ نقشه‌هایم نقش بر آب شود، که جوان با صدای مهربانی گفت: «مادر مهمان داریم، در را باز کن!» بعد رو کرد به من و گفت: «می‌دانم که سرباز هستی! بیا داخل. کمکت می‌کنم فرار کنی.» وارد خانه که شدیم؛ پس از پذیرایی، مقدمات بازگشتم را فراهم کرد. به من لباس پوشاند، ظاهرم را تغییر داد چون برای رفتن به اصفهان، هیچ اتوبوسی نبود، بلیطی به مقصد شیراز برایم تهیه کرد. در آن شهر هم با جوانی آشنا شدم که برای عزیمت به اصفهان بسیار کمکم کرد. جای من، صندلی اول بود و هرگاه پلیس سراغ ماشین می‌آمد، دلهرۀ عجیبی پیدا می‌کردم. هرگاه احساس خطر می‌کردم، روزنامه‌ای جلوی صورتم می‌گرفتم، تا شناخته نشوم. وقتی به نجف‌آباد رسیدم، همه از دیدنم مات و مبهوت شدند و در عین حال به من تبریک می‌گفتند. از اولین نفراتی بودم که فرمان امام را اطاعت کرده و از پادگان فرار کردم و از این بابت خدا را بسیار سپاس گفتم.
فرمان
شب سردی بود و فضای پادگان بسیار دلگیر. با خود اندیشیدم که چطور نقشه‌ام را عملی کنم؟ از کدام سمت بروم؟ آیا موفق می‌شوم. همۀ این افکار ذهنم را مشغول کرده بود. همین که سربازها به خوابگاه رفتند، بیرون آمدم. با ترسی عمیق از چند ردیف سیم خاردار عبور کردم. وارد خیابان نسبتاً شلوغی شدم و از آنجا به کوچه‌ای دیگر رفتم. نمی‌دانستم کجا می‌روم. فقط هدفم این بود که از دید ارتش محو شوم. چون لباس سربازی تنم بود، امکان داشت کسی مرا بشناسد؛ بنابراین در جست و جوی مغازۀ لباس فروشی یا خیاطی قدم برمی‌داشتم. ناگهان جوانی توجهم را جلب کرد. به نظر آدم خوبی می‌رسید. آرام آرام رفتم سمتش. مرا که دید گفت: «کاری داری؟» با ترس پرسیدم: «در این نزدیکی‌ها، مغازۀ لباس فروشی هست؟» با خنده گفت: «چرا نباشد؟ دنبالم بیا!»
از چند کوچه گذشتیم و وارد کوچه‌ای باریک شدیم. جوان، زنگ خانه‌ای را زد. خیلی ترسیده بودم با خود اندیشیدم که نکند همۀ نقشه‌هایم نقش بر آب شود، که جوان با صدای مهربانی گفت: «مادر مهمان داریم، در را باز کن!» بعد رو کرد به من و گفت: «می‌دانم که سرباز هستی! بیا داخل. کمکت می‌کنم فرار کنی.» وارد خانه که شدیم؛ پس از پذیرایی، مقدمات بازگشتم را فراهم کرد. به من لباس پوشاند، ظاهرم را تغییر داد چون برای رفتن به اصفهان، هیچ اتوبوسی نبود، بلیطی به مقصد شیراز برایم تهیه کرد. در آن شهر هم با جوانی آشنا شدم که برای عزیمت به اصفهان بسیار کمکم کرد. جای من، صندلی اول بود و هرگاه پلیس سراغ ماشین می‌آمد، دلهرۀ عجیبی پیدا می‌کردم. هرگاه احساس خطر می‌کردم، روزنامه‌ای جلوی صورتم می‌گرفتم، تا شناخته نشوم. وقتی به نجف‌آباد رسیدم، همه از دیدنم مات و مبهوت شدند و در عین حال به من تبریک می‌گفتند. از اولین نفراتی بودم که فرمان امام را اطاعت کرده و از پادگان فرار کردم و از این بابت خدا را بسیار سپاس گفتم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه