سرکشی از خانواده شهدا
به روایت از محمود اسماعلیلیان : یکی دیگر از رزمندگان واقعی که حرکات به نماز، وضو، برخورد و جنگیدنش با هم فرق داشت،محمود قدرتی بود. در زمانیکه شدت آتش اجازه حتی خواندن را به کسی نمی داد و همگی مجبور بودیم بصورت نشسته و با پوتین نماز می خواندیم این عزیز به دنبال آب می گشت تا وضو بگیرد و پس از آن در پناه تانکی سعی می کرد تا نمازش را بصورت عادی و ایستاده بخواند. او جوانی حدود 17 ساله بود، با برخوردی گرم و صمیمی با همه. در هوای گرم و گرد و خاک فراوان کیسه ها را خاک کرده و روی هم می گذاشت. در این موقع که تشنگی همه ار عذاب می داد. از محمود قدرتی پرسیدم: آیا آب داری؟ او بلافاصله قمقمه اش را به من داد. در این فاصله دو نفر دیگر هم در کنار من ایستاده و منتظر بودند تا آنها هم آب بخوردند ، اما در قمقمه فقط یک جرعه آب بود و آن هم در یک ثانیه تمام شد. با تمام شدن آن یک جرعه آب، متوجه نگاه حیرت آمیز قدرتی شدم. او می خواست همان مقدار کم آب را به هر سه نفرمان بدهد. در دل از گذشت و ایثار این مرد درس گرفتم. ساعتی بعد برای آوردن آب هر کدام به یک طرف حرکت کردیم. قدرتی به چپ و من به راست خاکریز حرکت کردیم. از پیدا کردن آب منصرف شده و برگشتیم، اما قدرتی در آوردن آب هم از من پیشی گرفته بود و کی کلمن اب یخ در دست آمد و با خنده گفت: بخوردید و بجنگید. بعدازظهر آن روز محمود قدرتی خود را به پشت خط رسانده حمام کرد. لباس نو پوشید، برگشت و در حالیکه به ما روحیه می داد و می گفت: بیایید در برابر اینها مردانه بایستیم. او در حالیکه با تیربار به طرف افراد پیاده دشمن رگبار می زد از ناحیه پیشانی مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد. خون تازه او بر روی کیسه های خاک به زیبایی لاله بود که ما را به مقاومت وامی داشت. در حالیکه جنگ شدید ادامه داشت. تعداد تانکهای منهدم عراق از حد شمارش گذشته بود و در دشت وسیع روبرو به طور نامنظم از کار افتاده بود. در پاتکهای بعدی تانکهای شان حتی تا روی خاکریز ما نیز آمدند و توسط همان رزمندگان که با پای برهنه می دویند و تکبیر گویان آرپی چی می زدند، به آتش کشیده شدند.اجساد بعثی ها بوی گندی گرفته بود و دیگر برای نفس کشیدن هم مشکل داشتیم. شب هنگام چند نفر کیسه های خاک بر دوش به طرف این اجساد رفته تا خاک رویشان بریزند، اما فایده ای نداشت، بر روی خاکهای نرم چیزی پرده مانند پراکنده بود. بعد از فکر زیاد متوجه شدم آن پرده مانند که بر روی خاک پف کرده بود. چیزی نیست بجر پوست و گوشت قطعه قطعه شهیدان که به من توصیه می کردند را ما ، هدف ما و ولایتمان را نگهدارید.
ثبت دیدگاه