توکل به خداوند
به روایت از حسن قاینی : اوایل انقلاب یک روز برادرم حسین ماشین وانت مزدای برادر بزرگترم را در زاهدان گرفته بود و حدود 20، 30 نفر را سوار کرده بود و مرگ بر شاه می گفتند. در همین حین چند نفر از اوباش سر یک چهار راه با چوب و چماق می ریزند و شیشه های ماشین را می شکنند و آنقدر با لگد و چوب به درب و کناره های ماشین می زنند بطوریکه ماشین مچاله می شود. بعد هم قصد آتش زدن ماشین را داشتند که موفق به انجام آن نشده بودند. حسین سریع به درب مغازه مکانیکی برادر بزرگترمان می رود و به او می گوید که ماشین پنچر شده است. سپس به اتفاق همدیگر وسایل را برداشته بودند تا پنچری ماشین را بگیرند. برادر بزرگم به محض اینکه ماشین مچاله شده را کنار خیابان می بیند از حسین سؤال می کند: ماشین برای چه اینطوری شده است؟ حسین هم تمام قضایا را می گوید. حسین بعد هم می گوید: برادر، همه این کارها را باید به فال نیک گرفت. همه این بلاها فدای یک تار موی امام خمینی!
ثبت دیدگاه