شناسه: 236896

محبت و مهرباني

راوی در جان حمیدی: زمانی که برادرم احمد عضو پایگاه بسیج محل بود خاطره جالبی از ایشان به یاد دارم : یک روز از احمد خواستم که مقداری پول به من بدهد . او گفت : باشد شب که به خانه آمدم می دهم . شب طبق عادت پس از برگزاری نماز جماعت در مسجد و تشکیل شورا در بسیج و بحث هایی که در پایگاه داشت دیروقت به خانه آمد . سر شب هر چه منتظر بودم خبری از ایشان نشد و به خواب رفتم . صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم مشاهده کردم کنار متکای من یک کارت عضویت کتابخانه و یک کارت عشویت افتخاری پایگاه بسیج به نام من گذاشته بود . در همان لحظه خیلی خوشحال شدم چون من آن پول را بابت عضویت در کتابخانه از برادرم می خواستم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه