شناسه: 236948

توصيه هاي شهيد

وقتی که غلامحسین به جبهه رفته بود یک روز صبح پسرم از مدرسه جا مانده بود برای همین خودم او را به مدرسه برده بودم وقتی به خانه آمدم یکی از همسایه ها گفت : یک آقایی با موتور آمد در خانه ی شما نمی دانم چه کار داشت از من پرسید : اینجا منزل فتحی است .گفتم : بله نگران شدم ، از اینکه خدای نکرده برای غلامحسین اتفاقی افتاده باشد . همسایه ها به خانه آمدند و مرا دلداری دادند که انشاءا… غلامحسین به سلامتی برمی گردد و هیچ طوری نشده است . هنگام نهار شد و من همچنان در حول و هراس بودم یکی از خانمهای همسایه غلامحسین را می بیند که به طرف خانه می آید سریع خود را در حالی که لقمه به دهان داشت به خانه ی ما رساند و گفت : مژدگانی مرا بدهید آقای فتحی دارد می آید . باورم نمی شد باورم نمی شد ، ناگهان دیدم غلامحسین به خانه آمد وبا همسایه ها احوالپرسی کرد وچون فهیمد همسایه به من خوش خبری داده تا مژدگانی بگیرد به او پانصد تومان مژدگانی داد . غلامحسین وارد اتاق شد و گفت: قضیه چیه ؟ گفتم : فکر کردم شما شهید شده ای گفت : به به ، شما اینقدر روحیه ات را ضعیف کرده ای که همسایه ها باید بیایند و به شما روحیه بدهند . شما همسر یک رزمنده هستید اگر خبر شهادت مرا بیاورند نباید روحیه ات را از دست بدهی بلکه باید قوی باشی وخوشحال از اینکه من در راه خدا به شهادت رسیده ام . شما باید صبور باشی چرا که شهادت مایه ی افتخار است من هم آرزو دارم که به شهادت برسم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه