خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی فاطمه فخار: فرزند یکی از بستگان نزدیک ما که دانش آموز سال چهارم دبس0000تان بود . خوابی در مورد شهید فایده دیده بود به این ترتیب که می گفت : دیدم حسن آقا (فایده) ساک و وسایلش را برداشته و آماده است که به جبهه برود . مقابل درب با عمّه اش (مادر خانمش) خداحافظی می کرد و می گفت : عمّه ، فاطمه (همسرم) را اوّل به خدا و سپس به شما می سپارم ؛ مواظب باشید . - سپس صحنه ای از جنگ و جبهه را دیدم - که آتش دود همه جا را فرا گرفته بود و رزمندگان تکبیر می گفتند و صدای تکبیر آنها همه جا را پر کرده بود . در آنجا ، حسن آقا فریاد می زد و می گفت : بچّه ها به پیش ، قرآن هم می خواندند و صلوات می فرستادند ، که ناگهان صدا ساکت شد . بطرف همانجایی که چند لحظه قبل صدا می آمد دویدم و هنگامیکه به آنجا رسیدم ، حسن آقا را دیدم که زیر درختی ، خود را بر روی زمین انداخته و گریه می کند . پرسیدم چه شده ؟ اصلاً جواب نداد . ناگهان دیدم نوری از سوی آسمان به سوی زمین می آید . - متحیّر بودم و به نور نگاه می کردم - ابتدا فکر می کردم نور فانوس است ، ولی دیدم هرچه نزدیکتر می شود ، روشنتر می گردد و چون کاملاً نزدیک شد ، دیدم اسب سفیدی است که آقایی با عمّامه سبز و شال مشکی بر کمر ، سوار بر آن است . وقتی به زمین رسید آن آقا از اسب فرود آمد و سر حسن آقا را که گریه می کرد بر زانوهایش گذاشت و بعداً هم هر دو شروع به گریه کردند و بعد با هم قرآن خواندند . سپس حسن آقا به ایشان گفت : شما چه کسی هستید ؟ ایشان فرمودند : مرا نمی شناسی ؟ حسن آقا گفت : نه شما را نمی شناسم و در ادامه از آن پرسید : آیا من شهید می شوم ؟ آقا فرمودند : مگر شهادت آرزوی تو نبود ؟ حسن آقا گفت : بلی شهادت آرزوی من بود و سپس گفت : آقا ، اجازه بدهید خیلی سریع به شهرم برگردم و از خانواده ام سری بزنم که قبل از شهادت ، دیگر آرزو و حسرتی به دلم نمانده باشد . آقا فرمودند : نه ، دیگر فرصتی نیست ، تو آرزویت شهادت بود . سپس حسن آقا گفت : آقا ، حالا اگر لطف کنید و خودتان را معرّفی کنید تا بدانم چه کسی هستید . آقا فرمودند : من خودم را به هرکسی معرّفی نمی کنم . لیکن چون تو از سربازان خالص و خاص من بودی خودم را به تو معرّفی می کنم . من امام زمان (عج) هستم . - آنگاه حسن آقا چشمانش را باز کرد و نگاهی به چهرة آقا انداخت - و گفت : من دیگر آرزو ندارم که به شهرم باز گردم . بعد از لحظاتی ، زمزمة قرآن هر دو نفر قطع شد . امام زمان (عج) ایشان را سوار اسب خودش کرد و سپس به اتّفاق همدیگر حرکت کردند و رفتند . حرکت ایشان شبیه بلند شدن هواپیما از زمین بود . من تا چشمم کار می کرد آنها را تعقیب کردم و بالاخره از نظرم ناپدید شد.
ثبت دیدگاه