دستگيري از ضعيفان
راوی علی حسینی: هنگامی که مرا از خواب بیدار کرد ساعت حدود 2 صبح وهوا برفی وسرد بود . شب گذشته اش من پاسبخش بودم ، گفتم : این وقت صبح چه خبر شده ، شهید گفت : بیا با هم برویم ، ماشین را برداشتیم مقداری زغال ، دو تخته پتو و چراغ والری داخل ماشین گذاشتیم ورفتیم به خانه ای رسیدیم ، شهید رفت داخل خانه بعد با حالت اشک آلودی بیرون آمد وگفت : حسینی پیاده شو وبه من کمک کن ، سر کیسة زغال را گرفتم وبه داخل خانه رفتیم از داخل زیر زمین خانه صدایی به گوش می رسید ، جلوتر که رفتیم ، مادری با سه چهار فرزند که ارشدّت سرما می لرزیدند مشاهده کردم . کیسة زغال ،چراغ وپتوها را به آن خانواده دادیم وبرگشتیم ، شهید گفت : من در خانه بودم ، از شدت سرما بیدار شدم وبا خودم گفتم : من با این همه امکانات از شدت سرما بیدار شدم پس وای به حال خانواده ای که لوازم گرم کننده ندارند ،وانگار کسی به من گفت : بلند شو وبه این خانواده سری بزن .
ثبت دیدگاه