همت در رفع مشکل ديگران
راوی فاطمه فخار: یک روز نهارمان را خورده بودیم که در خانه را زدند. وقتی در را باز کردم دیدم پیرمردی است و یک نسخه ای هم در دستش است. گفت: من مریضم و رفته بودم که داروهایم را بگیرم ولی با توجه به پول زیاد داروها، اگر دارو هایم را می گرفتم پول برگشت به روستا را نداشتم. شهید فایده پیرمرد را به داخل خانه آورد و 200 تومان به او داد. 200 تومان پول در آن زمان خیلی زیاد بود شهید فایده از او پرسید: اهل کجایی و چند تا بچه داری؟ پیرمرد هم، کلاً سرنوشت خودش را تعریف کرد. من بعد از اینکه پیرمرد رفت به شهید فایده گفتم: از کجا معلوم که این پیرمرد راست گفته باشد چرا همینجور بدون تحقیق و اطمینان از حرفهای او 200 تومان را به او دادید. گفت : بجز خدای اعلم کسی خبر ندارد. من فقط هدفم کمک بوده است انشاء ا... دروغ نگفته است.
ثبت دیدگاه