شناسه: 237441

عشق به جهاد

راوی صغری بازدار: خاطره ای که نقل می کنم مربوط به قبل ازاعزام فرزندم جواد به جبهه است. یک روزکه ازمدرسه آمد دیدم خیلی غمگین وناراحت است. پرسیدم مادرجان جواد چرا ناراحتی؟ درست را یاد نداشتی؟ معلمت چیزی گفته؟ جوابی نداد. ناگهان بلند شد به کنارم آمد دستهایش را درگردنم اندخت وگفت: مشکلی دارم که فقط شما می توانی آن را حل کنی. پرسیدم مادرجان مشکل تو چیست؟ با خود فکرکردم شاید می خواهد زن بگیرد. گفت: می خواهم به جبهه بروم پرسیدم چه طورمی خواهی بروی تو که درس داری یک دفعه نامه ای ازجیبش درآورد و گفت: انگشت بزن. گفتم این نامه را چه کسی به تو داده است؟ گفت: این را معلم داده ومی خواهم ازطریق مدرسه به همراه معلمان ودیگردانش آموزان به جبهه بروم. من هم دیدم وقتی که اینقدرذوق وشوق دارد ، نامه را مضا کردم وراهی جبهه شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه