عشق به جهاد
راوی رضا علی سیاه: یک روز همسر براتعلی به نزد من آمد و گفت: براتعلی می خواهد به جبهه برود و من هرچه می گویم حرفهایم را گوش نمی دهد و به من می گوید: اگر به خاطر بچه ها ناراحتی برو و آنها را پیش پدرم بگذار خواهرم از آنها مواظبت می کند. خودت هم پیش خانواده ات برگرد . من گفتم : براتعلی بیا از پشت جبهه ، به رزمندگان اسلام کمک می کنیم براتعلی در جواب گفت : نه ، روبرو شدن با نیروی دشمن بعثی حال و هوای دیگری دارد ، شهادت عشق دیگری است. بعد از اینکه من با ایشان صحبت کردم، بالاخره من و همسرش را راضی کرد و سپس به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه