شناسه: 238286

خواب و رویای شهید

یک روز محمد آقا برایم خاطره ای نقل کرد و به من گفت :‌این خاطره را برای کسی تعریف نکنم . محمد آقا آن خاطره را اینگونه نقل کرد : ‹‹ روزی در سنگر نشسته بودم که یکدفعه دیدم فردی به نزدیکی سنگر آمد و به من گفت : عقیلی بلند شو ، من هم بدون اینکه از او بپرسم کی هستی و چه کار داری ؟ دنبالش راه افتادم و رفتم . چند قدمی که از سنگر دور شدم دیدم کمی جلوتر اسبی ایستاده است . خیلی تعجب کردم اسب آن هم در این منطقه نمی دانم خواب بودم یا بیدار، ناگهان به خودم آمدم و گفتم : شاید آن آقا امام زمان «عج»باشد . یکدفعه دیدم نه آن مرد است و نه آن اسب . ››محمد آقا وقتی در مورد این موضوع با من صبحت می کرد می گفت: این سئوال همیشه برای من پیش می آید این چیزهایی که من دیدم خواب بود ، یا واقعیت ، شاید هم رویایی بیش نبود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه