شناسه: 238289

عشق به جهاد

علی آقا یک روز خاطره ای را برای من اینگونه تعریف کرد : در منطقه بودیم که دشمن کاملاً حرکات ما را زیر نظر داشت و با کوچکترین تحرکی در منطقه به سمت ما گلوله خمپاره شلیک می کرد. مخصوصاً موقع آوردن مهمات و غذا . یک روز که در حال تقسیم غذا بودیم یک گلوله خمپاره 60 به داخل قابلمه خورد و باعث مجروح شدن تعدادی از بچه ها شد که در بین آنها فرمانده ما آقای جعفر پیوندی نیز بود . بعد از این ماجرا من و تعدادی از بچه ها تصمیم گرفتیم هر طور شده محل استقرار دیده بان دشمن را پیدا کنیم . یک شب به اتفاق تعدادی از بچه ها به یکی از مناطقی رفتیم که احساس می کردیم دیده بان انجا مستقر باشد . مقداری از مسیر را باید سینه خیز می رفتیم . در حالی که داشتیم سینه خیز می رفتیم . ناگهان متوجه سنگری شدیم که مشکوک به نظر می رسید برای کنترل به سمت سنگر رفتیم وقتی به سنگر رسیدیم ، دیدم که یک دیده با ن زن درون سنگر است . هر چه تلاش کردیم که او را به عقب منتقل کنیم موفق نشدیم چون او یک زن بود نمی توانستیم به او دست بزنیم به همین دلیل او را به رگبار بستیم و حسابمان را با آن زن تصفیه کردیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه