شناسه: 238291

گذشت و اغماض

علی آقا خاطره ای را برای من اینگونه نقل کرد :« روز شهادت آقای بهشتی مردم برای عزاداری به حرم می رفتند من هم با مردم همراه شدم و به حرم رفتم تا در جمع مردم به عزاداری بپردازم. حرم خیلی شلوغ بود به طوری که جای سوزن انداختن نبود در همین حین یک نفر دست من را گرفت و بالا برد و گفت : این یک نافق است . همین که این حرف را زد مردم به دلیل اینکه آقای بهشتی را منافقین به شهادت رسانده بودند به سمت من حمله کرده و به شدت من را کتک زدند . تا اینکه تعدادی از نیروهای سپاه من را از معرکه بیرون کشیدند و به داخل ماشین بردند آنجا من کارتم را نشان دادم وقتی دیدند من خودی هستم از من معذرت خواستند و پر سیدندشما نتوانستی آن فردی که شما را منافق معرفی کرد شناسایی کنی . من گفتم : نه او بلافا صله از معرکه گریخت . مدتی از این ماجرا گذاشت . من در یکی از دوره های آموزشی مسئول آموزش تاکتیک بودم . یک روز من به کلاسی رفتم که نیروهای آن تازه برای آموزش آمده بودند . ابتدای، شروع کلاس من با لحنی خشن به بچه ها گفتم : کسی در این کلاس خنده روی من نمی بیند و هیچکس حق ندارد در این کلاس بخندد . این حرف را که زدم . دیدم بچه ها دارند می بخندد . ابتدا چیزی نگفتم، فقط صورتم را در هم کشیدم تا شاید آنها ساکت شوند ولی هیچ تأثیری نداشت هر لحظه صدای خنده ها بلند می شد ، بالاخره مجبور شدم از بچه ها بپرسم شما به چه می خندید . یکی از بچه ها که به نظر از دیگران شجاعتر به نظر میرسید بلند شد و گفت : آقا عقیلی خوب کتک خوردید من گفتم : کجا کتک خوردم ؟ آن بسیجی گفت : روز شهادت آقای بهشتی شما به عنوان یک نافق کتک خوردید . پرسیدم : شما از کجا می دانی؟ او گفت : آن کسی که شما را به عنوان منافق معرفی کرد هم اکنون در جمع ماست . گفتم : او کسیت بلند شود تا من او را ببینم . آن بسیجی گفت: او خجالت می کشد فقط به من گفت : که از شما حلالیت بطلم . هر چه اصرار کردم بلند شود تا احوالی از او بپرسم بلند نشد . من هم وقتی فهمیدم که او واقعاً از کارش پشیمان است گفتم : به آن بسیجی بگو من حلال کردم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه