عشق به جهاد
به روایت از تقی محمودیان : در والفجر مقدماتی من به اتفاق محمدحسین جبهه بودیم و چون فاصله ای افتاد بین والفجر مقدماتی و والفجر یک، یک مرخصی به اتفاق آمدیم تا تهران با هم بودیم من بنا شد بیایم گرمه و ایشان می خواستند بروند مشهد منتهی قرار گذاشتیم که روز برگشت با هم باشیم کل مرخصی مان فکر می کنم ده روز نشد من مرخصی ام که تمام شد از گرمه حرکت کردم آمد مشهد صبح زود بود فکر می کنم رسیدم مشهد رفتم زیارت دوباره برگشتم رفتم به خانه ی عسکرزاده در میدان شهدا بغل کوچه آتش نشانی، خانه ای داشتند من رفتم خانه دیدم حسین آقا نیستند داداشش بود بعد نشستیم با هم مقداری صحبت کردیم بعد گفتم حسین آقا کجاست؟ گفتند رفته است حرم می آیند چون می خواستم بلیط بگیرم که بعداز ظهر راه بیفتم من از میدان شهدا را همین طور تا حرم پیاده می آمدم چیزی هم به من نگفتند. من از میدان شهدا آمدم چهارراه شهدا، از چهارراه شهدا که رد شدم بین چهارراه شهدا و میدان شهدا دیدم که حسین آقا با یک خانمی دارند می آیند من هم خبر نداشتم تا ما را دید قرمز شد خوب بنا به حجب و حیایی که داشت با فاصله با خانم شان آمدند احوالپرسی کردم و گفتم چی شده ؟ گفت ما دینمان را کامل کردیم دیگر برای شهید شدن مشکلی نداریم گفتم کی این کار را کردید؟ گفتند در همین مرخصی مقدماتش و همه چیزش را فراهم کردم در همین چند روز آمدیم بالای سر آقا عقد کردیم و الان هم از حرم می آییم داریم می رویم خانه فاصله ی ازدواجشان تا این که رفتیم جبهه فکر می کنم پنج روز یا یک هفته شد که با خانمشان در دوران عقد با هم بودند من هم گفتم خیلی خوب حالا که شما دین تان را کامل کردید می خواهی بروی خانه خداحافظی کنی و یا هر کاری داری من می روم بلیت را می گیرم ساعت حرکت را به تو خبر می دهم که بیایی تا با هم برویم دیگر خداحافظی کردیم من رفتم حرم زیارت و بعد هم رفتم دنبال بلیط برای بعد از ظهر بلیط گرفتم و بعد هم خبر دادم که بعداز ظهر ساعت حرکتمان این است و در همان راه آهن قرار گذاشتیم وقتی هم به راه آهن آمدند خواهر و داداششان آمدند دقیقا یادم است که خانمشان با مادر خانمشان آمده بودند راه آهن برای خداحافظی دیگر ما راه افتادیم رفتیم توی قطار ایشان چند لحظه ای ماند بعد خداحافظی کرد و جالب بود که همان جا دو تا از برادر خانم هایشان هم در حال اعزام بودند لحظه ای که قطار داشت راه می افتاد ایشان آمد در قطار این صحنه را من دقیقا یادم است که پشت شیشه قطار که داشت خداحافظی می کرد دقیقا لحظه ی خداحافظی که خانم شان و خواهرشان به هر حال داشتند اشک می ریختند و ایشان هم داشت خداحافظی می کرد دقیقا یادم است تا جایی که قطار می رفت ایشان نگاهش به سمت خداحافظی خواهرش و خانمش بود تا این که قطار از آنجا دور شد دیدم حسین یک حالتی دارد گفتم حسین بنشین به هر حال زود می آیی مرخصی بعد گفتم حسین چی شده؟ چون ایشان در جبهه خیلی شوق بچه ها بود- گفتم حسین جا خوردی؟ گفت نه دقیقا دینم کامل شد این سفر، سفر آخرم است گفتم نه حسین احساساتی شدی باز بر می گردی شما خیلی باید دیرتر بروی ان شاءالله دامادی شما را ببینیم گفت نه من خودم می دانم که دیگر برنمی گردم واقعا ایشان انگار یک ماموریتی داشت ماموریتش این بود که اولا از تربیت معلم تسویه حساب کند بعدش هم در این فاصله ده روز مرخصی باید ازدواج بکند و دینش را کامل کند و انگار از یک چیزی خبر داشت و ما غبطه می خوردیم که لیاقتش را نداشتیم و نتوانستیم با اینها همراهی بکنیم و ملحق بشویم به اینها هر چه می گفتم حسین کی بر می گردی؟ می گفت: نمی دانم این سفر آخر است و من برنمی گردم دیگر ما آمدیم رسیدیم تهران و تهران هم بعد از ظهرش راه افتادیم آمدیم اهواز و آمدیم به طرف منطقه در این مدتی که در منطقه بودیم مرتب رفت و آمد داشتیم یک شب هم آن جا ماندم و من تعبیرم این بود که حتی ارتباطاتی هم با امام زمان(عج) داشتند چون همان شب دعای کمیل یا توسل بود خیلی مهدی جان می گفت خیلی گریه می کرد نماز شبشان را هم یواشکی خواندند.
ثبت دیدگاه