شناسه: 238561

توجه به امر ازدواج

به روایت از فاطمه عسکرزاده : یک بار منزل ما که مشهد بود محمدحسین تشریف آوردند در مورد ازدواجشان با من صحبت می کردند گفتند اگر شما راضی باشید من مدتی است که در جبهه هستم و به شهادت نمی رسم فکر می کنم که دینم کامل نشده است-من یکی از خواهرهای سپاه را در نظر دارم با همدیگر برویم یک صحبتی بکنیم تا ببینیم چه می شود؟ بعد من گفتم داداش حالا به هر حال با مادر هم در تماس باش گفتند حالا شما بیایید ببینید تا این که ببینیم چه می شود؟ خلاصه ازدواج ایشان هم الهی بود. چون طی یک هفته با اولین برخوردی که ما رفتیم منزل حاجی آقای ذاکر که پدر خانم برادرم باشند محمدحسین را که دیدند و خانمشان معصومه را دیدیم هم از لحاظ ایمانی هم از لحاظ اخلاقی و خانواده همه چیزش مطابق حال ایشان هستند ایشان را عقد کردند و بعد از یک هفته عازم جبهه شد هر چه گفتیم داداش جان هنوز زود است مدتی دیگر بمان تا ما یک جشنی بگیریم. هر دو رفتند بالای سر حضرت و با لباس سپاهی که عکشان را هم دادم عقد کردند هر چه توی گوششان خواندیم و بهشان گفتیم نرو فایده ای نداشت گفتند نه جنگ واجبتر است درسته که من ازدواج کرده ام امام نباید پابند بشوم خانمش هم که سپاهی بود زن فهمیده ای بود روزی که ما رفتیم بدرقه ی ایشان به راه آهن خانمش، پدر خانمش هم بود وقتی با هم خداحافظی کردیم چشم هایش یک چیز دیگری را می خواند وقتی با من روبوسی و خداحافظی کرد دفعه ی آخر گفتمش که فاطمه جان نگاه آخر را به من بکن وقتی سوار قطار شدم زدم زیر گریه گفتم حسین جان من از شما توقع چنین صحبتی را نداشتم آرزو دارم ان شاءالله برگردی با خانمت زندگی نوین شروع کنی گفت به من الهام شده هر چه خدا بخواهد یعنی نگاهها نگاههایی بود که دارد می رود که برنمی گردد موقعی که از پله های قطار بالا می رفت هی برمی گشت و نگاه می کرد تا وقتی رفت پشت شیشه ی قطار قرار گرفت با تکان دادن دستش تمام حرفها را به ما گفت خلاصه ایشان جبهه رفتند همان جور که عاشق بودند و این دنیا برایشان کوچک بود رفتند و بعد از یک ماهی تماس تلفنی داشتند و گفتند بعد از این حمله ان شاءالله اگر عمری باشد بر می گردم که خلاصه رفتند و بر نگذشتند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه