شناسه: 238562

تواضع و فروتنی

به روایت از فاطمه عسکر زاده : یک بار که محمدحسین از جبهه برگشته بودند آمدند خانه ی ما. دیدم که از پله ها سنگین دارد بالا می آید گفتم داداش چکار شدی؟ گفت چیزی نیست خسته شدم وقتی وارد خانه شدند برای ایشان چای و میوه ای آوردم ایشان توی اطاق رفتند که استراحتی بکنند من سر زده وارد اطاق شدم که چایی برای شان ببرم در حالی که لباس را از تنشان در می آوردند دیدم پشتش را باند پیچی کرده اند خودتان می دانید که عاطفه ی خواهری است گفتم الهی بمیرم حسین چکار شدی؟ چرا به ما چیزی نگفتی؟ گفت: خواهر این که چیزی نیست دو تا ترکش کوچولو توی بدنم است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه