خاطرات سیاسی
به روایت از فاطمه عسکر زاده : روستایی بود بنام تنگه راه که پدرمان در آنجا زمین داشتند اهالی این روستا بیشتر اهل سنت بودند همه از آنها می ترسیدند زمان انقلاب بود اصلا آنها جور دیگری به انقلاب فکر می کردند محمدحسین که از مشهد تشریف آوردند آنجا شبی بود که اتفاقا ایام دهه ی محرم بود چون اوایل انقلاب بود مردم خیلی شجاعت نداشتند که بتوانند اعلامیه پخش کنند این ها که از مشهد آمده بودند همکی اعلامیه آورده بودند و آنها را برده بودند پشت شیشه مسجد چسبانده بودند بعد هم بلندگوی مسجد روش می کنند و شروع به خواندن نوحه می کنند و شعار ای امام را می خوانند و از بلند گو پخش می کنند با شنیدن این شعارها در ما ترس و وحشتی ایجاد شد گفتیم الان است که بیایند و ما را بگیرند.
ثبت دیدگاه