شناسه: 238568

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از محمدرضا عسکرزاده : یک شب محمدحسین را خواب دیدم جایی بود که خیمه های سبزی زده بودند و شهید دروسط آنها قدم می زد. من رفتم و حالش را پرسیدم و به ایشان گفتم چرا به خانه نمی آیی؟ گفت: شما برو من بعدا می آیم. گفتم: بیا با هم برویم تو نیایی من نمی روم گفت که تو برو ماموریتم تمام شود من می آیم نیم ساعتی پیش او ایستادم و بعدا خداحافظی کردیم و آمدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه