شناسه: 238575

مبارزه با ضدانقلاب و منافقین

به روایت از علی اصغر شرفی جم : روزهای آخر عمر منافقین که فعالیت هایشان به صورت آشکار انجام می گرفت یک کتاب فروشی داشتند به نام توحید در میدان شهدا آنجا نوار و روزنامه ی منافقین و کتاب های اینها به فروش می رفت. رفقا تصمیم گرفتند که یک شب بریزند آنجا را از بین ببرند من و آقای عسکرزاده هم جزء آن گروه بودیم وقتی به آن مغازه رسیدیم و شروع کردیم به تخریب شیشه ها و وارد مغازه شدیم یک نفر توی آن مغازه بیشتر نبود ولی بعد از گذشت چند لحظه ای آمدند به کمک این مغازه نمی دانیم از کجا آمدند تیپ و قیافه ی آنها به کاسب ها نمی خورد من و یکی دیگر از بچه های مرکز آموزش رفتیم نردبان گذاشتیم رفتیم توی زیر زمین رسیدیم به انبار کتاب و این کارتن های نوار و کتاب را از توی راه پله ها می ریختیم بالا که بریزند توی خیابان و آتش بزنند در همین گیر و دار آقای عسکرزاده به من رسید و گفتن بیا بالا وضع خراب است اینها- منافقین- تعدادشان بیشتر است و باید برویم ما خودمان را رساندیم بالا نتوانستیم از چنگ این ها فرار کنیم من و ایشان افتادیم دست یک تعدادی از همین منافقین و آقای عسکرزاده با این که جثه اش از من بزرگتر بود اما یک کتک مفصلی خوردیم و رفقا هم که سوار وانت شدند و به طرف مرکز آموزش برگشتند نکته ی جالب این بود که ما همه مان لباسهایمان پاره بود و رویمان هم نمی شد سوار یک ماشینی بشویم و کرایه بدهیم آن شب خانه هم نرفتیم آمدیم مرکز آموزش صبح قبل از این که به دبیرستان برویم آمدیم خانه لباسها را عوض کردیم و رفتیم یک مقداری جراحتهای مختصری هم برداشته بودیم ما دو نفر چون زیر دست و پای اینها بودیم از همه بیشتر کتک خوردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه