شناسه: 238859

خاطرات جنگی

به روایت از صغری معصومی : خاطره ای یادم است در ایلام که بودیم یک روز آقای عجم همسرم از خط آمدند خیلی ناراحت بودند دلیلش را پرسیدم گفتند یکی از دوستانم بعد از 8 سال صاحب فرزند شده بود و فرزندش را ندیده بود برای مرخصی پیش من آمده بود و شرح حالش را برای من گفت که من حدود 8 سال بدون فرزند بودم و اکنون بچه‌ام سه ماهه است ولی من هنوز نتوانسته‌ام او را ببینم من هم برگه‌ی مرخصی را امضاء کردم دوستم از سنگر بیرون رفت که صدای انفجاری به گوشم رسید از سنگر بیرون آمدم دیدم دوستم سرش از بدن جدا شده خودش همانطور راه می‌رود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه