خاطرات نحوه مجروحیت
به روایت از حسن صابر : در عملیات خیبر قرار نبود که ما شرکت کنیم چون توپهای ما سنگین بود 152 و 130 بود ولی چون یکی از توپ های تهران دو تا قبضه 105 کوچک داشتند که اینها را می شد با هلی کوپتر حمل کرد قرار بر این شد که ما بچه های توپخانه لشکر شرکت کنیم قرار شد دو قبضه توپ 105 را به ما مامور کنند و برویم و در عملیات شرکت کنیم . علی عجم چون مسئول توپخانه ی لشکر بودند مسئولیت هماهنگی مسائل جنوب را به عهده داشتند تا این که این دو تا قبضه را به آن طرف منتقل کنند . زمانی که این دو قبضه در اختیار ما قرار گرفت آقای عجم ترتیب انتقالش را به آن طرف آب دادند و دو تا قبضه را با هلی کوپتر منتقل کردند به آن طرف و قرار شد همراه ایشان چند نفر دیده بان بروند آن طرف آب و نیروهای قبضه هم از همان تیپ مامور بشوند قرار شد ما این طرف توی خیبر مهمات را با هلی کوپتر ارسال کنیم به آن طرف هر موقع که ایشان تماس می گرفتند یا تماس برقرار می شود چون ارتباط غیر مستقیم بود چون راه دور بود باید رله می شد از چند نقطه ی دیگر پیام را می گذاشت و به ما می رسید . زمانی که از آن طرف تماس گرفتند که می توانید مهمات بفرستید. ما رفتیم توی هلی کوپتر و هلی کوپتر که می خواست برود آن طرف آب چند تا گلوله بار زدیم که برود آن طرف خالی کند تا کار تقریبا از صبح زود که شروع شد تا شب ادامه داشت من و شهید ساعدی آنجا بودیم توی هلی کوپتر و چون هلی کوپتر ها برای جاهای دیگر هم مهمات حمل می کردند غذا و مواد مورد نیاز بچه ها را هم به جلو حمل می کردند . سهم کمی که به ما می رسید شاید هر دفعه 5 تا گلوله ی 105 بیشتر نمی توانستند ببرند به این خاطر همیشه در تماس بودیم که مهمات را به آن طرف انتقال بدهیم . بعد تقریبا نزدیک غروب بود که ارتباط ما قطع شد و آن شب هم نتوانستیم ارتباط برقرار کنیم که ببینیم در چه وضعیتی هستند . آیا مهمات به آنها می رسد ، نمی رسد، کم هست، زیاد هست. بالاخره نتوانستیم ارتباط برقرار کنیم و منتظر بودیم که خبری بشود . فردا صبحش که خیلی شب را بیدار بودیم آقای ساعدی می گفت چرا جواب نمی آید؟ نه کسی آمد که ما ببینیم مهمات می خواهند نه ارتباطمان برقرار است که ببینیم چه نیازی دارند؟ فردا صبح توی هلی کوپتر منتظر بودیم که دیدیم یکی از دیده بانها آمد و خیلی هم ناراحت بود . از حالتش مشخص بود که یک اتفاقی افتاده است . ما سئوال کردیم که اتفاق چه بود، چطوری بود؟ گفت در یک موقعیتی عراق تک کرد و ما در این موقعیت چون افراد و دیده بانها در مقاطع مختلف تقسیم شده بودند . آقای نقره و ثبوتی هم نهایتا طوری شد که هر کسی توانست خودش را بر اساس ضرورتی که پیش آمد و پاتکی که شد بچه ها عقب نشینی کردند به طرف نزدیک آب که باید از آب می آمدند این طرف و آمدن این طرف هم. فقط با هلی کوپتر صورت می گرفت . آقای ثبوتی گفت که پاتک شدید بود . وقتی ما داشتیم عقب نشینی می کردیم نزدیک آب بود که بیاییم این طرف قایق بود هلی کوپتر بود . آقای عجم مجروح شده بود .آقای ثبوتی گفتند به ایشان گفتیم بیا بکشانیمت عقب. گفته بودند تو خودت را نجات بده . بعد ایشان می گفت ما به هر طریقی بود خودمان را رساندیم و بچه های دیگر هر چه توانستند خودشان را به هلی کوپتر و بعضی ها هم توی قایق سوار شده بودند و دیگر آمده بودند این طرف . ما دیگر از آن مقطع از ایشان و بچه هایی که دیده بان بودند و همراهشان دیگر خبری نداشتیم . تا زمانی که بعد از چندین سال جنازه را نیاوردند و تشییع نکردند ما شهادت ایشان را باور نکردیم.
ثبت دیدگاه