شناسه: 238877

خبر شهادت

به روایت از فاطمه عجم زبید : زمانی که قطعنامه پذیرفته شد و اسیران آزاد شدند دیگر ما پای تلویزیون لحظه شماری می کردیم با خانم برادر علی رفتیم یک کیسه قند شکستیم، شکر گرفتیم، وسایل تهیه کردیم مثل یک نفری که می خواهد از سفر طولانی یا از سفر مکه بیاید ما تدارک دیدیم. خانمش رفت لباس و کفش گرفت و لحظه شماری می کردیم که اینها را اعلام می کنند تا این که اسراء آمدند مفقودین هم . گفتیم دیگر و خبری نیست و اگر اینها بودند اعلام می کردند ولی باز هم خانمش باور نمی کرد و نمی خواست باور کند . هنوز امیدوار بود و می گفت شاید سری بعد اعلام کنند . به خانمش پیشنهاد کردند که یک ختم انعام برای وی که بالاخره یک خبری بشود و ما از بلا تکلیفی درآییم . ختم انعام را گرفت . در آخرین ختمی که گرفت اسم خدابیامرز در شهیدایی که روز فوت حاج احمد آقای خمینی در تهران تشییع شدند . ایام عید بود اسم شهید را اعلام کردند ما خبردار شدیم . داداشم رفته بودند تهران معراج شهدا برای شناسایی . دیده بود داداش خودمان در میان شهداء است اول چیزی نگفته بود بعد زنگ زده بود یکی یکی به اقوام گفته بود تا بالاخره خبردار شدیم از زمان خبردارشدنمان تا زمانی که ایشان را آوردند و به زادگاهش رسید تقریبا 20 روز طول کشید خدا می داند توی این 20 روز ما چه کشیدیم . اگر همان روز اول که شهید شدند یک جنازه ای برای ما می آورند و چشممان به جنازه می افتاد . روشن بود که شهید شده ولی اینجوری اصلا سرنوشت کسی معلوم نیست چگونه شهید شده با شکنجه در اسارت . اصلا نمی دانیم صد برابر از شهادت سخت تر است. مادرم همیشه گریه می کرد و می گفت سرنوشت این بچه ی ما چه بود با شکنجه شهید شده ؟ آیا پشت خط تیر خورده ؟

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه