آخرین وداع با خانواده
به روایت از فاطمه عجم زبید : مادرم سری آخری که برادرم علی می خواست برود خیلی بی طاقت شده بود ، همه اش گریه می کرد می گفت: نرو خودت تا حالا کم رفتی ، زن و بچه ات را هم می بری . تو دیگر به اندازه خودت بلکه ده برابر بیشتر رفته ای تو نرو و بعد به اتفاق مادرم جهت بدرقه به خانه اش رفتیم مثل اینکه نمی توانستیم از او دل بکنیم تا پای ماشین در ترمینال سوار شده بود ما همین جوری از ماشین پیاده نمی شدیم که ماشین می خواست راه بیفتد بعد ایشان شوخی می کرد و می خندید و می گفت ای بابا شما که نمی خواهید تا لحظه ی آخر با ما باشید همین جوری از توی ماشین نگاه می کرد و دست تکان می داد و ما هم دست تکان می دادیم.
ثبت دیدگاه