لحظه و نحوه شهادت
یکی از همرزمان عباس تعریف می کرد: من با عباس در جبهه در یک منطقه بودم یکروزعباس به حمام رفته بود وقتی برگشت متوجه شدم کمی مریض است گفتم: عباس تومریض هستی این بار به عملیات نیا گفت : نه درست است که من مریض هستم ولی می آیم ما با هم تا پای کوهی که قرار بود وارد عملیات شویم رفتیم درآنجا فرمانده مان گفت : ما نمی توانستیم از این جا به بعد با کسی صحبت کنیم ونباید ازکسی صدایی بلند شود هر کس می تواند خودش را بدون سر و صدا بلا بکشد و گرنه همین جا بماند . عباس گفت : خدا یکی بنده هم یکی اسلحه را برداشتم همراه با عباس به بالای تپه رسیدیم آنجا متوجه یک بوته خار شدیم به عباس گفتم : مواظب بوته خارباش مثل اینکه پشت آن کسی است همین که عباس سرش را بلند کرد گلوله ای از پشت بوته ی خار به پیشانی اش خورد وشهید شد .
ثبت دیدگاه