شناسه: 239452

خاطرات جنگی

به روایت از علی محمد عامری : یک بار که برادرم ازمرخصی آمده بود چند روزی را درکاشمر بود درطی این چند روز علیرضا هم همراه من به باغ می آمد وکمک حال من وپدرم بود دراین چند روز پدرم به علیرضا خیلی طعنه می زد ومرتب می گفت : تو چرا به جبهه می روی ؟ صد تا مثل تو به انداره هیکل یک عراقی نمی شود علیرضا با خونسردی گفت : پدرمن نمی خواهم از جبهه و عراقی ها برای شما چیزی بگویم ولی حالاکه این حرف را زدید گوش کنید تا جریانی را برای شما تعریف کنم ولی دوست ندارم این جریان را برای کسی تعریف کنم سپس برادرم ادامه دادیک باز که ار عملیات برمی گشتیم حدود پنجاه نفر بودیم متاسفانه درمحلی مانند بمب بست گیر افتادیم و عراقی ها از پشت سر دنبال ما بودند ، محاصره شده بودیم وبچه ها خودرا برای اسارت آماده می کردند فرمانده مان گفت : بچه ها احتمال اینکه اسیر شویم زیاد است من به فرمانده گفتم : من اسیر نمی شوم من به مبارزه با عراقی ها می روم اگرخداوند کمک کند و کاری از دستم برآید بچه ها اسیر نمی شوند اگر هم کاری از دستم برنیامد وشهید شدم که چه بهتر . فرمانده با پیشنهاد من موافقت کرد سپس مرا مسلح کردند و نواررگبار به دورم بستند و تفنگم را دوباره امتحان کردم خودم را آماده کرده بودم تا یک تنه به جنگ با نیروهای عراقی بروم حرکت کردم روی یک بلندی قرارگرفتم و نیروهای عراقی را به رگبار بستم خوشبختانه خداوند یاریم کرد و توانستم منفذی باز کنم وبچه ها توانستند ازمحاصره دشمن خارج شوند سپس برادرم گفت : پدرشاید عراقی ها از ما مسلح تر باشند ولی خداوند با ماست و ان شاءا… اسلام پیروز می شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه