خواب ورویای دیگران در مورد شهید
به روایت از احمد عارفی : خاطره ای که به ذهن دارم این است که: وقتی در جبهه بودم، در عملیات باز پس گیری مهران مجروح شدم و مرا به عقب منتقل می کردند که دوباره با عراقی ها درگیر شدیم که در آن درگیری دوباره مجروح شدم و در حالت بیهوشی و بین خواب و بیداری بودم که در یک لحظه برادر شهیدم محمد را دیدم و از او کمک خواستم. ایشان به من گفت: پشت سر من بیا، من هم دنبال ایشان رفتم و با هم وارد یک باغ بزرگ شدیم. محمد به من گفت: اینجا بهشت است. این حرف را که زد به هوش آمدم و متوجه شدم کسی اطرافم نیست و این موضوع نشان دهنده ی این واقعه است که شهیدان همیشه زنده و جاودانه اند.
ثبت دیدگاه