علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت
به روایت از مریم صفدری : یک روز محمد از خانه بیرون رفت تا موتورش را درست کند. هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که برگشت و موتورش را در حیاط رها کرد و زار زار گریه می کرد. خیلی ترسیدم گفتم: چه اتفاقی افتاده آیا پدرت طوری شده است، گفت: ای کاش پدرم طوری می شد او یک نفر است و درست است پدر ماست و ما تربیت کرده اما بودن و نبودن افرادی مثل من و یا دیگران هیچ نفعی برای اسلام و کشور ندارد. ما دانه های قیمتی از دست داده ایم که دیگر نمی توانیم مثل آنها را به دست بیاوریم. گفتم: مگر چه اتفاقی افتاده است. گفت: آقای رجائی و باهنر را به شهادت رسانده اند. محمد شهید رجائی را خیلی دوست می داشت و سه روز تمام چیزی نخورد و گریه می کرد.
ثبت دیدگاه