گذشت و اغماض
به روایت از منصوره عارف خانی : یکی از دوستان پدرم رمضانعلی تعریف می کرد: یکدفعه مجروح شده بود و پایش خونریزی داشت که به همین دلیل چفیه اش را به پایش بسته بود. بعد من به ایشان گفتم دستت رابده تا کمکت کنم ولی ایشان به جوانی که کنارش افتاده بود اشاره کرد که تقاضای کمک می کرد. شهید گفت: به این جوان کمک کن از من واجبتر است، من خودم به عقب برمی گردم.
ثبت دیدگاه