خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
هنگامیکه به مکه مشرف شدیم بعضى از برادرها گفتند اگر انگشتر و تسبیح داشته باشید خوب است و منن یک تسبیح گرفتم آقاى رئیس کاروان گفت:آقاى طاهریان این تسبیح را بگذارید.گفتم چرا؟گفت:اگر تسبیح یا انگشتر داشته در دستتان باشد مىگیرند اگر پول هم زیاد داشته باشید مىگیرند گفتم:منکه پول ندارم اما انگشتر و تسبیح را جمع کردم.خلاصه زن و مرد را بازرسى نمودند به من گفت چیزى ندارید؟گفتم نه.گفت شما حق دارید فقط سیصد تومان همراه داشته باشید.سپس پرسید شما از کدام خانواده هستید؟گفتم خانواده شهید پرویز طاهریان.گفت بسیار خوب بروید سپس سوار هواپیماشدیم و ساعت 9:30 به جده رسیدیم آنجا هم مار را بازرسى کردند خانمم نیز چیزى به همراه نداشت سپس مرا صدا زدند و یک جلد قرآن به ما هدیه کردند همان جا من از پرویز یادم آمد و یک جلد قرآن مجید هم به همسرم دادند و یک نفر دیگر هم پیش ما آمد و گفت این قرآن سنگین است و هدیه کرد به ما پس از تمام کردن سفر هر سه قرآن را به کاشمر آوردم و خانمم هر سه قرآن را به لب طاقچه گذاشت یک روز دیدم یکى از قرآنها نیست گفتم قران کجاست؟گفت یکى را دادهام تا براى پرویز قرآن بخوانند شماهم راضى باش گفتم راضى هستم فرداى آن روز یکى دیگر از قرآنهاهم نبود و دوباره همسرم گفت دادهام براى پرویز قرآن بخوانند بعد در خواب دیدم که پرویز گفت:بابا آن یکى قران را هم نیز به فردى دهید تا برایم قرآن بخواند و گفتم باشد و همین کار را کردم و آخرین قرآن را هم دادیم.
ثبت دیدگاه