شناسه: 240423

روابط عاطفی با خانواده و دوستان یعد از شهادت

بعد از شهادت احمد یک دفعه احمد را خواب دیدم برایم یک جام آورده که داخل آن کنده کاری است. گفتم: مادر، تو که شهید شده بودی. گفت: مادر من شهید نشده ام. من در بیمارستان بودم. من زنده ام و شما می گویید که من شهید شده ام. با دیدن احمد هیجان زده شده بودم و به صورت دو می رفتم و قوم و خویش را دعوت می کردم که بیایید احمد آمده است. برای خواهرهایم نیز پیام فرستادم که بیایید احمد آمده و می گوید من بیمارستان بودم. پدرش به مسجد رفته بود. صورت احمد را بوسیدم و دست هایم را روی شانه اش گذاشتم. گفتم احمدجان تو شهید شده ای. گفت نه من زنده ام و فقط آمده ام شما را ببینم. صبر کن تا پدرت از مسجد بیاید. گفت: مادرجان فقط آمده ام شما را ببینم. مادر، مرا رها کن تا بروم. گفتم به خدا تا پدرت از مسجد نیاید و تو را نبیند رهایت نمی کنم و مرتب صورتش را می بوسیدم. دوباره گفت: مادر تو را به جان امام بگذار من بروم. گفتم: حالا که مرا به امام قسم دادی برو، به خدا سپردمت. تا احمد رفت دیدم هیچ کس نیست. پدرش از مسجد برگشت. گفتم: به خدا احمد آمده بود. گفت: بلند شو مثل این که خیالاتی شده ای.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه