خاطرات سیاسی
در یکی از شبهای دوران انقلاب قرار بود با عده ای از دوستان علی اصغر حسینی محراب جلوی بیمارستان شهید هاشمی نژاد که آن زمان آسایشگاه معلولین بود برویم و لاستیکهایی را که آماده بود آتش زده و به شعار دادن بپردازیم . با آتش گرفتن لاستیک ها احمد شروع کرد به شعار دادن . دیگر بچه هایی هم که آنجا جمع شده بودند شعاری می دادند. مشغول شعاردادن بودیم که نیروهای ژاندارمری رژیم شاه که در خیابان سی متری طلاب مستقر شده بودند با مشاهده آتش و شنیدن شعارها به سمت ما آمدند . اصغرحسینی که زودتر ازهمه متوجه آمدن مأموران شده بود بلافاصله به احمد گفت سریع خودت را کنار بکش وصحنه را ترک کن . من به اتفاق احمد به سمت منزل پدربزرگمان که حاشیه سی متری طلاب بود حرکت کردیم . در بین راه با آب بارانی که در حاشیه خیابان جمع شده بو د دیدم احمد دستهایش را می شوید . پرسیدم چرا این کار را می کنی . گفت: چون دستهایم بر اثر برخورد با لاستیک ها سیاه شده است می خواهم پاک کنم که چنان چه توسط مأموران رژیم دستگیر شویم متوجه نشوند که ما جزء افرادی هستیم که آتش روشن کرده وشعارمی دادند . با سرعت خودمان را به جلوی درب خانه ی پدربزرگمان رساندیم احمد شروع کرد با شدت به در زدن . در همین لحظه که احمد مشغول در زدن بود . مسئول آن گروه از مأمورانی که در مقابل خانه ی پدر بزرگمان مستقر بودند جلو آمد و گفت: صبر کنید کجا بودید . در همین گیرو دار مادر بزرگم در را باز کرد که دید یکی از مأموران دارد با احمد صحبت می کند . مادر بزرگم دست احمد را گرفت و گفت: بیاتو . اما آن مأمور مانع از این کار شد و به احمد گفت: دستهایت را بازکن ببینم . هر چند احمد دست سیاهش را شسته بود اما آثار سیاهی خوب پاک نشده بود . مادر بزرگم شروع به التماس کرد و گفت: بگذار بچه داخل خانه بیاید ، رفته بود که پسر دیگرمان را بیاورد. سرانجام آن مأموربا زدن یک سیلی به گوش احمد او را رها کرد .
ثبت دیدگاه