خاطره شماره 13 - شهید احمد صفرزاده
یک روز در مغازه نشسته بودیم. زنها قلیان می کشیدند. احمد دید که روسری خواهرش کمی عقب رفته است. موهایش را گرفت و گفت: موهایت را بکشم و بعداً رو به من کرد و گفت: خواهش می کنم دیگر کنار این زنها ننشینید، در حالی که از صبح تا شب غیبت می کنید. حرفی را بگوئید که به صلاح خودتان باشد.
ثبت دیدگاه