شناسه: 240926

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی احمد شیرغلامی: قبل از انجام عملیات والفجر 3 برای انجام ماموریت به منطقه عملیاتی مهران رفته بودم . محل استقرار ما قرارگاه بدر در منطقه عمومی صالح آباد ایلام بود یک روز برای انجام کاری به ایلام قرارگاه ظفر رفتم که ناگهان متوجه شدم غلامرضا در نزدیکی سوله بهداری روی یک تخته سنگی نشسته و من به سمت او برای احوال پرسی رفتم بعد از احوال پرسی متوجه شدم دستش در گردنش است ، پرسیدم دستت چه شده است ؟ گفت : دیشب در عملیات رزم شبانه از صخره افتادم ، حال دکتر می گوید دستت شکسته است و به من یک ماه استراحت داده است و من برگه استراحت پزشکی را پاره کردم و می خواهم به قرارگاه برگردم او برای من احترام خاصی قابل بود و من هم انتظار داشتم هر چه بگویم قبول کند . با این ذهنیت به او گفتم : آقا غلامرضا بیا از استراحت پزشکی استفاده کن حتما لازم بوده که در این موقعیت دکتر به شما استراحت داده بیا برویم حالا که برگه را پاره کرده ای دوباره برگه استراحت برایا بگیرم ، ولی او قبول نکرد و هر چه دلیل و حدیث آوردم نتوانستم او را متقاعد کنم که استراحت کند ضمنا او نامزد هم داشت و معمولا یک جوان نامزد دار دنبال موقعیتی است که بتواند به سمت نامزدش برود ولی او اینگونه نبود . به هر حال با هم برگشتیم به سمت قرارگاه بدر و از ایلام برای رسیدن به مقصد سوار یک وانت تویوتا شدیم حال او خوب نبود و به لحاظ دردی که داشت به سختی خودش را روی تویوتا نگه می داشت . تویوتا ما را در سر دو راهی قرارگاه پیاده کرد و به سمت پل فلزی رفت و ما مسافتی را باید پیاده طی می کردیم . باز من در بین راه به او گفتم : آقای صادقی مقدم بیا از این فرصت استفاده بکن و برو استراحت کن ، چون جنگ که ادامه دارد و بعد از نصایح و صحبت های من رو به من کرد و گفت : آقای شیر غلامی من برای این عملیاتی که در پیش داریم خیلی زحمت کشیده ام ، نمی توانم به خاطر شکستگی دست برگردم . به قرارگاه که رسیدیم او پارچه ای را که به گردن بسته بود ، باز کرد و گفت : من با این حالت خجالت می کشم بروم داخل گروهان و از آنجا ما از هم جدا شدیم . سه روز بعد عملیات شروع شد و دو روز بعد من یکی از دوستان را دیدم و گفتم از غلامرضا چه خبر داری ؟ او گفت : چه طور شده است از بین این همه بجنوردی از غلامرضا خبر می گیری . من گفتم : چون دست او قبل از عملیات شکسته بود ، نگران دست او هستم . ولی او در جواب من گفت : تو برای دست او نگران هستی ولی غلامرضا دیروز با تیر مستقیم دشمن به شهادت رسید ، در صورتی که من برای او نگران نبودم و لی گذشت . ایثار و فداکاری او برای من جای تعجب داشت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه