خاطره شماره 3 - شهید علی اصغر صادقی
شهید: علیاصغر صادقی گوینده: شهربانو رجبیان ـــــــ پدر شهید: موسی بعد از شهادت فرزند عزیزم علیاصغر در جبهه پیکر مبارکش سالها مفقودالاثر بود و ما همچنان علیرغم اینکه شهادتش را اعلام کرده بودند نمیپذیرفتیم و نگران بودیم تا اینکه یک روز به ما خبر آوردند که جنازهی پسرتان آمده و بیائید که جنازه را تشییع کنیم و به ما مشتی استخوان نشان دادند اما من قبول نکردم و مسئولین گفتند پس ما فردا ایشان را به عنوان شهید گمنام دفن میکنیم و از بنیاد برگشتم و شب خواب دیدم علیاصغر به نزد من آمد و از من ظرفی پر از حنا در خواست کرد در عالم خواب گفتم ظرف حنا میخواهی چکار کنی گفت مگر نمیدانی که شهدا را آوردهاند میخواهم دست و پای رزمندگانی که به استقبال شهدا آمدهاند را حنا کنم در همین حال از خواب بیدار شدم و صبح زود رفتم گفتم جنازه را تشییع کنید اگر فرزندم هست که هست و اگر او فرزند من نیست او را به فرزندی پذیرفتم و ضمناً در همان ایام یکی دیگر از اقوام هم خواب دیده بود که علیاصغر به او گفته بود که من به شهادت رسیدهام چرا مادرم قبول نمیکند. موضوع: 1- خبر شهادت 2- خواب و رویای دیگران در مورد شهید
ثبت دیدگاه