عشق به جهاد
یادم می آید یکروز صبح که احمد می خواست از منزل خارج شود به پدرش گفت : من امروز با شما سر کار نمی آیم و ساکش را برداشت و از منزل خارج شد . پدرش ازاحمد سوال کرد که پسرم کجا می خواهی بروی؟ احمد گفت: می خواهم به جبهه بروم . پدرش ساکش را از وی گرفت اما احمد در مقابل کار پدرش گفت : پدرم اگر ساکم را هم بگیرید من تصمیم خودم را گرفته ام و می خواهم به جبهه بروم . وقتی عشق و علاقه ی وی را به جنگ وجبهه دیدم وی را در این راه یاری و در سن 14 سالگی با رفتنش به جبهه موافقت نمودیم .
ثبت دیدگاه