شناسه: 241761

اخلاص عمل

یادم می آید در سال 61 که مسلم شکیبا جبهه بود، روزی در حالی که با بولدوزر در جادة روستا مشغول کار کردن بودم، مسلم را دیدم که دارد به طرف روستا می آید ـ مرخصی آمده بود ـ وقتی مرا دید از ماشین پیاده شد و برای عرض خسته نباشید به طرف من آمد. در هنگام راه رفتن وقتی دقت کردم دیدم راه رفتن مسلم عادی نیست. بعد از سلام و احوال پرسی از ایشان پرسیدم مسلم چرا درست راه نمی روی؟ نکند مجروح شده ای؟ ایشان ابتدا سعی داشت موضوع مجروحیتش را از من پنهان کند اما وقتی اصرار مرا دید ضمن دلداری دادن به من گفت: چیزی نیست، ترکش کوچکی به پایم اصابت کرده است و انشاءا... به زودی خوب می شوم و توصیه کرد که دربارة مجروحیتش به پدر و مادر و برادر و خواهران چیزی نگویم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه