خواب و رویای دیگران در مورد شهید
یک دفعه مسلم را در خواب دیدم که درزیر درخت سیب نشسته و یک کاسه ملامین حنا در دست دارد و یکی دیگر از شهدای روستایمان هم همراه وی بود و به او گفت : شماکه داماد شوید دستت را حنا بستی اما من چون داماد نشدم دستم را حنا نزدم که ازخواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه