پیش بینی شهادت
یادم می آید وقتی مسلم می خواست به جبهه برود چند مرتبه با مادرم صحبت کرد تا که رضایتش را بگیرد بعد یک دفعه مادرم به وی گفت : شما هنوز کوچک هستی وهنوز به سن سربازی نرسیدی و هیچ وظیفه ای نداری بگذار هر وقت اسمت برای سربازی در آمد بعدبرو اما ایشان با اصرار زیاد و به اجبار از مادرم رضایت گرفت و به جبهه رفت وموقع خداحافظی به ما گفت : اگر من شهید شدم ناراحت نباشید وبرایم عزاداری ننمایید با توجه به اینکه مادر پیر است وسختی زیاد کشیده رعایت حالش را بکنید که مریض نشود .
ثبت دیدگاه