شناسه: 242013

اولین اعزام

به روایت از خیرانسا محمودی : من یک روز در خانه نشسته بودم که دیدم دوستان علی اکبر به منزل ما آمدند.به علی اکبر گفتم:ببین دوستانت با تو چکار دارند؟ او گفت : می خواهند به جبهه بروند.آمدند دنبال من تا من هم همراه آنهابروم. من به او گفتم : پس صبر کن تا پدرت برای خداحافظی بیاید و تو را همراهی کند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه