تولد و کودکی
به روایت از نصرت الله درک آبادی : دو سالی بود در گنبد کاووس زندگی می کردیم ، در آن زمان خان محمد 2 ساله بود. در یکی از روزها که من و شوهرم اول صبح مشغول صبحانه خوردن بودیم، ناگهان مردی داخل خانه ما شد، سلام کرد و سر سفره نشست. بدون هیچ شناسایی قبلی از او، تعارف کردیم نشست صبحانه خورد. موقعی که می خواست برود گفت: " این دستمال تبرک کربلاست " و آن را روی بچه انداخت و گفت: " این هدیه من به محمد است " و او را بوسید و رفت.
ثبت دیدگاه