خاطرات جنگی
به روایت از مرادعلی شاکری : موقع عملیات والفجر 3 یک شب در ارتفاعات کله قندی محمد به همراه دیگر همرزمان در سنگر خوابیده بودند و من نگهبان بودم و در سر پست نگهبانی به خواب افتادم خواب دیدم گرگی در بالای سنگر آنها ایستاده و دهانش را باز کرده و من با چوبی به دهان او کوبیدم که در همین حین از خواب بیدار شدم بچه ها را از خواب بیدار کردم و خوابم را برایشان تعریف کردم در این هنگام صدای صوت خمپاره 120 آمد و همه خوابیدیم خمپاره درست در بالای سنگر ما اصابت کرد و خاکها را به سر و صورت ما پاشید بعد که دیدیم همگی سالم هستیم تعجب کردیم وقتی به محل اصابت گلوله نگاه کردیم دیدیم که عمل نکرده است.
ثبت دیدگاه